printlogo


کد خبر: 229386تاریخ: 1400/2/27 00:00
داستان خواندنی یک حادثه؛ رائول خیمنس چگونه از فاجعه برگشت؟
روزهــای گمشــده
خیمنس توپ را با سر از مقابل داوید لوییز دور کرد اما پیشانی مدافع آرسنال به کنار جمجمه او خورد. صدای برخورد به‌حدی شدید بود که از تلویزیون هم شنیده شد. همسر خیمنس می‌گوید: در آن لحظه، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که او مرده است

گزارش
 روری اسمیت   
 
 رائول خیمنس به خاطر می‌آورد که با هم‌تیمی‌هایش در ولوز، به لندن سفر کرد. او به یاد دارد که چطور در ورزشگاه امارات پا به میدان گذاشت و مقابل آرسنال، در نوامبر، یک ساعت زودتر به ورزشگاه رفت. او دور و بر را نگاه کرد، به رختکن برگشت و سپس به زمین رفت تا طبق معمول، مهاجم اصلی ولوز باشد.
اما بعد از آن، همه چیز برای او تاریک شد.
خاطرات او تا پنج روز بعد از آن، محو و تار است. او می‌داند که در بیمارستان بوده. پرستاران برایش غذا می‌آوردند و او را به دستشویی می‌بردند. آنها آزمایشش می‌کردند تا ببینند می‌تواند تعادلش را حفظ کند یا نه. همسر او، دانیله باسو، به صورت ویدئویی با او در ارتباط بود تا بتواند آریا، دختر شش‌ماهه‌شان را ببیند. او می‌گوید اینها Dias Perdidos او بودند، یعنی روزهای گمشده.
باسو تک‌تک دقایق را با وضوح دردناکی به خاطر می‌‌آورد. او گاهی در حالی که خیمنس در کنارش است، تماس تصویری می‌گیرد تا مطمئن شود تاریک‌ترین ترس‌هایش به واقعیت نپیوسته‌اند.
باسو در 29 نوامبر، در خانه به سر می‌برد و تازه آریا را به حمام برده بود. او تلاش می‌کرد فرزندشان را بخواباند. از بازی چند دقیقه گذشته بود که آرسنال صاحب یک ضربه کرنر شد.
خیمنس، مهاجم مکزیکی ولوز که برای کارهای دفاعی به عقب برگشته بود، توپ را با سر از مقابل داوید لوییز دور کرد اما پیشانی مدافع آرسنال به کنار جمجمه خیمنس برخورد کرد. صدای برخورد به‌حدی شدید بود که از تلویزیون هم شنیده شد. خیمنس به زمین افتاد.
باسو می‌گوید: «در آن لحظه، متأسفانه اولین چیزی که به آن فکر کردم این بود که او مرده است. معمولاً وقتی بازیکنان به زمین می‌افتند، واکنش نشان می‌دهند. در این لحظه است که می‌فهمید آنها وانمود کرده‌اند مصدوم شده‌اند یا نه اما این بار هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ چیز نمی‌توانستم ببینم. چشمانش را نمی‌شد دید.»
او گوشی‌اش را برداشت و به هر کس که به ذهنش رسید زنگ زد: تیم پزشکی که در تصاویر تلویزیونی مشخص بود دستگاه تنفس را به خیمنس وصل کرده‌اند و او را روی برانکارد گذاشته و با عجله به بیمارستان می‌برند؛ مدیر ارتباطات آرسنال و فیزیوتراپ‌ها. او در نهایت با منشی باشگاه صحبت کرد و شنید که به محض آنکه خبری بیاید، به او اطلاع داده می‌شود.
باسو می‌گوید: «45 دقیقه طول کشید تا فهمیدم او زنده است. نه اینکه حالش خوب است یا خوب می‌شود. فقط اینکه زنده است. تصور کنید 45 دقیقه تلاش می‌کردم خودم را آرام نگه دارم و به خودم می‌گفتم همه چیز درست می‌شود.»
در نهایت، او توانست با پزشک باشگاه صحبت کند. خیمنس در راه بیمارستان بود اما آرامش باسو لحظه‌ای بعد از بین رفت. پزشک گفت که خیمنس باید بلافاصله جراحی شود. باسو پرسید که آیا باید به لندن برود و پزشک گفت: بله. باسو می‌گوید: «این دومین شوک بود. پزشک می‌دانست که من یک بچه دارم. وقتی گفت بله، فهمیدم که چقدر اوضاع وخیم است.»
باشگاه یک تاکسی فرستاد تا باسو و آریا را به لندن ببرند. این سفر سه ساعت طول کشید. آریا در طول سفر نخوابید اما یک بار هم گریه نکرد.
خیمنس و باسو قوم و خویشی در ولورهمپتون ندارند. باسو بازیگر است و ابتدا با خیمنس به پرتغال و بعد به اسپانیا رفت و آنها سپس راهی انگلیس شدند تا خیمنس برای ولوز بازی کند. باسو می‌گوید: «خانواده‌ها و دوستانمان در مکزیک من را با تلفن‌هایشان بمباران کردند. من باید قوی می‌بودم. من باید به آنها می‌گفتم که همه چیز درست می‌شود.»
زمانی که باسو و آریا به لندن رسیدند، خیمنس زیر تیغ جراحان بود. او دو، سه ساعت دیگر صبر کرد. آن ساعت‌ها برایش محو به نظر می‌رسد. زمانی که جراحی روی جمجمه شکسته او تمام شد، اجازه ملاقات را یافت اما تنها برای چند دقیقه. خیمنس هنوز بیهوش بود. باسو می‌گوید: «به من گفتند که همه چیز خوب پیش رفته است اما به خاطر کووید، نمی‌توانم کنار او بمانم.» زمانی که باسو و دخترش ساعت 8 صبح به یک هتل رفتند، آریا سرانجام خوابید.
خیمنس یک هفته در بیمارستان ماند، هرچند که آن دوران را چندان به خاطر نمی‌آورد. صحبت‌های او با باسو و آریا، به دلیل شیوع ویروس کرونا، به صورت تماس تصویری بود. باسو به‌خوبی به خاطر می‌آورد: «هیچ‌کس نمی‌توانست او را ببیند. با او صحبت کردیم تا به او بگوییم نزدیکش هستیم. او دریافت که تنها نیست.» جمعه هفته بعد، او بدون کمک پرستاران توانست راه برود. باسو می‌گوید: «این بهترین اتفاق بود.»
برای خیمنس، هفته‌های بعد به‌کندی گذشت. پزشکان به او گفته بودند که باید زندگی را آسان بگیرد، چرا که مدتی طول می‌کشد تا تعادل او به صورت کامل برگردد. او به‌ سرعت خسته می‌شد و چند بار در طول روز چرت می‌زد. خیمنس باید چند بار به بیمارستان می‌رفت تا معاینه شود و مشخص شود که آیا مغزش ورم کرده یا نه و اینکه آیا شکستگی جمجمه‌اش بهتر می‌شود یا نه اما کار او به جز اینها، فقط صبر بود.
اما باسو تحت تأثیر سرعت پیشرفت او قرار گرفت: «هفته اول کارش سخت بود اما هفته بعد، اوضاع تأثیرگذار شد. اگر من بودم پنج ماه طول می‌کشید تا دوباره بتوانم راه بروم اما او سریع‌تر خوب شد.»
تنها سه هفته از جراحی خیمنس می‌گذشت که او به مرکز تمرین ولوز رفت تا دوباره چمن را زیر پایش حس کند و با هم‌تیمی‌هایش باشد. در عرض یک ماه، او اولین قدم‌ها را به سمت بازگشت به میادین برداشت: اول در باشگاه بدنسازی و کار روی حرکت، تعادل و جای‌گیری. چند هفته بعد، او وارد زمین چمن شد تا بدود و تا اوایل ماه مارس، تمریناتش را آغاز کرد. مشخص نیست که او چه زمانی می‌تواند بازی کند. خیمنس 30ساله امیدوار بود که در این فصل به میدان برود یا در تابستان برای تیم ملی مکزیک بازی کند اما هیچ برنامه زمانی نمی‌توان در نظر گرفت. با این حال، همین که او دوباره حس فوتبالیست بودن دارد برایش مانند یک قهرمانی بزرگ است.
او می‌گوید: «حس می‌کنم که دوباره عضوی از تیم شده‌ام. من با تیم تمرین می‌کنم و با برنامه آنها به پیش می‌روم. ابتدا خودم تمرین می‌کردم و وقتی تمریناتم تمام می‌شد، سایر بازیکنان رفته بودند. اول سخت بود اما وقتی با بازیکنان تمرین کردم، دوباره حس کردم عضوی از تیم شده‌ام.»
او البته مقررات سفت و سختی را باید رعایت کند. به او گفته شده که فعلاً با سر به توپ ضربه نزند اما سرزنی یکی از نقاط قوت بازی او است و از چیزهایی است که او عاشقش است. زمانی که اجازه سرزنی به او داده شود، باید با توپی نرم این کار را انجام دهد تا جمجمه‌اش مقاوم‌ شود اما این موضوع برایش مزایایی هم داشته است: «آنها به هم‌تیمی‌هایم گفتند که مراقب من باشند. برای آنها عجیب بود، نه من. من توپ را می‌گرفتم و هیچ‌کس سعی نمی‌کرد توپ را از من بگیرد. احساس می‌کردم مسی هستم!»
اما چیزی که او در آن تردید نداشت، تمایل به بازگشت بود. باسو هرگز ندید که او روحیه‌اش را ببازد، حتی در روزهای نخست. باسو به خیمنس گفت که اگر دوست دارد گریه کند اما خیمنس می‌گوید: «هرگز به این فکر نمی‌کردم که دیگر بازی نخواهم کرد. این چیزی است که بیشترین شادی را برای من به همراه می‌آورد. بازی کردن انگیزه من بوده است. من می‌خواستم آریا بازی‌های من را ببیند و این بهترین انگیزه‌ای بود که می‌توانستم داشته باشم. اگر جمجمه‌ام خوب شود و مغزم کاملاً بهبود یابد، می‌توانم دوباره بازی کنم.»
اما اوضاع برای باسو سخت‌تر است. وقتی صحبت از بازگشت خیمنس می‌شود، او یاد خاطرات هولناکش می‌افتد. او باید به خودش یادآوری کند که خیمنس در خانه است و جراحی‌اش موفقیت‌آمیز بوده است و پزشکان مطمئن هستند که مغز او آسیب دائمی ندیده است: «وقتی به این فکر می‌کنم و می‌بینم که او کنار ماست، حالم بهتر می‌شود.»
اما خیمنس باید دوباره به میدان برود، در زمینی که دیگر قرار نیست بازیکنان حریف به سمت او نروند و با او برخورد نداشته باشند. او نه‌تنها اجازه سر زدن را خواهد یافت – البته احتمالاً با یک کلاه محافظ – بلکه از او خواسته می‌شود که ضربات سر را بزند.
او به پزشکان و به خیمنس اعتماد دارد. خیمنس کاملاً مطمئن است که روزی به میادین برمی‌گردد و باسو از همین روحیه می‌گیرد: «اگر او تصمیم بگیرد بازی کند، باید بدون ترس بازی کند. لحظه‌ای که بیشترین ترس را از آن دارید زمانی است که اتفاقات تصادفی روی می‌دهند. اگر نمی‌توانی بازی کنی، مشکلی نیست اما نباید از سر ترس، بازی را کنار گذاشت. هر تصمیمی که او بگیرد، من پشتش هستم.»
او البته به این فکر کرده که آیا می‌تواند مانند دقایق ابتدایی آن دیدار نوامبر باشد: اینکه آرام پای تلویزیون بنشیند و نگران نباشد. او همیشه از تماشای بازی‌های خیمنس لذت برده است و حالا نگران آن است که هر بار که او به زمین برود، قلبش از جا دربیاید. خاطراتی که او تجربه کرده هرگز محو نمی‌شوند. اما اگر او به میادین برگردد، باسو بازی‌هایش را تماشا خواهد کرد. خیمنس خیلی دلش برای فوتبال تنگ شده است: «آن سفر از هتل تا ورزشگاه، حس رفتن به زمین برای بازی. اما بیش از همه دلم برای گلزنی تنگ شده است. این زیباترین احساس است. این یعنی کارت را درست انجام داده‌ای، به تیم کمک کرده‌ای و حالا راضی هستی.» دفعه بعدی که او این کار را انجام دهد، باسو بازی‌اش را تماشا می‌کند: «من به او باور دارم. بازی‌هایش را تماشا خواهم کرد و از گل‌هایش لذت خواهم برد. دخترم هم از دیدن گلزنی‌های پدرش خوشحال خواهد شد.»
منبع: نیویورک تایمز

Page Generated in 0.0064 sec