وصال روحانی
اولین باوری که باید در جامعه فوتبال پس از 15 سال حاکمیت افکار علی کفاشیان و همراهان وی به وجود آمده باشد، لزوم رویکرد به ایدههایی کاملاً متفاوت و کنار گذاشتن فرمولهایی است که طی مدت مذکور توسط افراد فوق به کار گرفته شد.قطعاً گروه مذکور هر کاری از دستشان برمیآمد برای بهروزی فوتبال انجام دادند اما حاصل کارشان کافی نبود. ما در صحنه مسابقات و در عرصه کسب جامهای بزرگ به کلی ناکام بودیم. کرسیهایمان در «AFC» از دست رفت، شکایات از باشگاههای خطاکار ما در فیفا فزون بر حد شد و بازی سیاسی با عربستان در زمینه میزبانیها را باختیم. مهدی تاج چیزی فراتر از کفاشیان از آب درنیامد و پایان محتوم وی قرارداد اسفباری بود که با مارک ویلموتس بسته شد. قراردادی که ماهها است ادارات سیاسی کشور میکوشند تبعات تلخ آن را جمع کنند اما این امر به سبب عمق ایرادات موجود امکانپذیر نمیشود.
در چنین فضایی است که فدراسیوننشینان انتظار دارند مردم باور کنند با روی کار آمدن شهابالدین عزیزیخادم در این نهاد رفع کنند مسائل فوق خواهد بود و فوتبال را به اعتلای مجدد خواهد رساند. خود عزیزی خادم هم در مصاحبه تلویزیونی طولانی دوشنبه شب خود در «شبکه 3» بارها وعده داد که مشکلات را حل کند و به دفعات مدعی شد که راهکارها را میشناسد اما باید پرسید اهرمهای یک پیشرفت واقعی چیست و اگر اعضای گروه کفاشیان که عزیزی خادم جزء و عضوی از آن بوده، این ساز و کارها را میشناسند، چرا پیشتر آنها را به اجرا نگذاشتهاند و به چه سبب باید باور داشت که رئیس جدید اجرا کننده بهتری در این زمینه خواهد بود، بخصوص که وی محصول کامل همان عصر و همان آدمهایی است که فضای غیرمطمئن فعلی را آفریدهاند.
فوتبال هر از چندگاه به ساز و کارهایی نیاز پیدا میکند که به کلی متفاوت با ابزار قبلیاش بوده باشد و اگر اینچنین نبود بشر در تمامی شئون زندگیاش در همان سطح گذشته و با همان دستاوردها باقی میماند و نیازی به تغییر احساس نمیکرد. فوتبال شاید مصداق کامل زندگی و سیاست و اجتماع نباشد اما برتابنده درجه اول آنها است و هر چند سال یک بار به اصولی برای حرکت به سمت جلو نیاز پیدا میکند که بسیار متفاوت با اهرمهای قبلی است. اگر همیشه یکسری آدم خاص تشخیص دهنده چنین الزامهایی بودند و سران یک فدراسیون قادر بودند به اندازه تمامی عمرشان یک ورزش را اداره کنند شاهد این همه تغییر در سطح جهان در ترکیب و بافت فدراسیونها نمیبودیم. حتی در فوتبال آلمان که به ثبات چشمگیر در سطح مدیریت و تکیه به فرمولها و سیستمها معروف است و آدمها را فقط عامل اجرای سیستمها و نظارت بر عملکرد بهتر آنها میانگارد به طور متوسط هر 15 سال یک بار رؤسا را عوض میکنند تا افراد ناظر بر حسن اجرای سیستمها آدمهایی مدرنتر، به روزتر و قدری جوانتر باشند.
نزد ما اینطور نیست و هنوز که هنوز است میخواهیم با همان گروه کفاشیان و تاج به حرکت خود ادامه بدهیم. کفاشیان آدم سالمی بود و هست اما به هیچ روی یک مدیر متخصص و اهل فن و مناسب برای فوتبال نبود و تاج که فوتبال را بهتر از کفاشیان میشناخت، در روابط بینالملل ضعیف عمل کرد. وابستگان و همراهان آنها شامل بهاروند، ترابیان، اصفهانیان، ممبینی، بهروان و البته اسلامیان و عزیزی خادم نیز بهتر از آنها عمل نکردند و ما همیشه از ماجراهای روز فوتبال قاره و جهان و اهرمهای مدرن دور بودیم و سلسله ارتباطات لازم را نمیشناختیم و دور خودمان چرخ میزدیم و با همان آدمها و همان ایدهها در جستوجوی حل معضلاتی بودیم که حل و رفعشان آدمهای متفاوتتر، برجستهتر و حاذقتری را میطلبید. در نتیجه چرا اینک تصور میکنیم که آدمی از همان گروه میتواند آن مشکلات را حل کند و فوتبال ما را به جایگاهی بالاتر برساند، سؤالی است که پاسخ آن نامشخص مینماید و نه فقط ابهامهای قبلی را کمتر نمیکند بلکه فزونی هم میبخشد. نباید تصور کرد که «فوتبالی»های نامداری مثل علی کریمی، مهدی مهدویکیا، وحید هاشمیان، جواد نکونام، حمید استیلی و البته علی دایی به محض رسیدن به ریاست فدراسیون معجزه خواهند کرد و مسائل موجود را از میان خواهند برد و فوتبال ما دوباره به اوج خواهد رسید و نوار ناکامیهای چند دههای قطع خواهد شد اما مادمی که لزوم تغییراتی اساسی را نپذیریم و به کارهای روبنایی اکتفا کنیم، از وضعیت ناهنجار و سست فعلی تکان نخواهیم خورد. مثل این میماند که به ما بگویند خانه قدیمی و مستعمل است که سالها از احداث آن میگذرد از ریشه سست شده و در آستانه فروپاشی است و زیربنای آن مستهلک شده و ما به جای ترمیم آن ریشهها و تقویت زیرساختها درصدد ترمیم و زیباسازی روبنا و چهره بیرونی خانه باشیم و آن را بزک کنیم و چهرهاش را جذاب سازیم بدون اینکه پایههای ویران شده خانه را محکم کنیم. بیم آن میرود که تغییر تازه در فدراسیون فوتبال چیزی از همین دست باشد بخصوص که همان آدمهای همیشگی در جلوی صف دیده میشوند و تعداد و حجم شعارها چنان زیاد و حرفها آنقدر تکراری است که لاجرم به این نتیجه میرسید که سنگ بزرگ علامت نزدن است.